تا آخر عمر حاضرم همون طور واسم جلو ضریح و نگاه کنم و باهات حرف بزنم و اشک بریزم.گفتم رسیدم که،دیدم که،شروع می کنم همه درد دل ها رو می گم.چشمم که افتاد به حرم،همه چی یادم رفت.گریه کردم،گریه ی خوشحالی.که خواستی بیام پیشت.روز اول زیاد حواسم نبود چی دارم می گم،چی می خوام اصن.فقط برای اولین با تو زندگی م حس کردم جایی هستم که باید باشم.می دونستم می تونم همون سپیده ی هشت ساله باشم.بدون این که منطق بچینه کسی برام،از بزرگ شدن،از تغییرهایی که باید بپذیریم،از زندگی خودم و زندگی دیگران و ... حرف بزنه.خودم بودم کنار تو.وقتی گریه کردم برای آیلان،برای فقر،برای شادی که نداره کسی،برای دل تنگی بچگی،برای مامان و بابا،برای اون،برای عاجز شدن از دست خودم.تو فهمیدی.گفتم که نمی خوام به آرزوهام برسم و آدم نباشم.نمی خوام خوشبخت باشم و آدم نباشم.چقدر خسته م از خودم.کاش می شد این من رو جا بذارم تو یه نقطه ای و فرار کنم ازش.

*فقط سه نفر برام بیشترین اهمیت رو دارن.مامان،بابا و اون.و دقیقن این سه نفر رو بیش از همه آزار دادم.

+ذره ای همت!

منبع : آبی گونه های من. منبع : آبی گونه های من. منبع : آبی گونه های من.
برچسب ها : زندگی ,خوام